نویسنده: اشو

مترجم: مرجان فرجی

فردریش نیچه می‎گوید: «بزرگ‎ترین فاجعه آن روزی به سراغ بشریت می‎آید که خیال‎پردازان ناپدید گردند» سراسر تکامل انسان به این سبب بوده است که انسان درباره‎اش خیال‎پردازی کرده است. آن چه دیروز یک رویا بود، امروز یک واقعیت است و آن چه امروز یک رویاست، فردا به واقعیت خواهد پیوست.
همه‎ی شاعران، موسیقی‎دانان و عارفان خیال‎پردازند. در حقیقت خلاقیت محصول نوعی خیال‎پردازی است.
اما این رویاها آن رویاهایی که زیگموند فروید به تحلیل آن می‎پرداخت، نیست. بنابراین باید بین رویای یک شاعر، یک مجسمه‎ساز، یک معمار، یک عارف و یک رقصنده از یک سو و رویای یک ذهن بیمار از سوی دیگر تمایز قائل گردید.
بسیار مایه‎ی تأسف است که زیگموند فروید درباره‎ی خیال‎پردازان بزرگی که شالوده‎ی کل تکامل انسانی را تشکیل می‎دهند، دست روی دست گذاشته است. او فقط با رویکردی روان‎شناختی به افراد بیمار نزدیک شد و از آن جا که کل تجربه‎ی زندگی‎اش تحلیل رویاهای افراد جامعه‎ستیز و روانی بود، خود واژه‎ی خیالبافی مطرود و منفور ماند. هر چند دیوانه به خیالبافی می‎پردازد، اما خیالاتی که در سر می‎پرورد، برای خود او نیز مخرب است. فرد خلاق خیالبافی می‎کند، اما رویاهایش دنیا را غنا می‎بخشد.
به یاد میکل‌آنژ می‎افتم. او داشت از بازاری که در آن همه نوع سنگ مرمر یافت می‎شد، عبور می‎کرد که چشمش به سنگ زیبایی ‎افتاد. قیمت را جویا ‎شد. صاحب مغازه گفت: «می‎توانی این سنگ را مجانی برداری، چون مدتی است این جا افتاده و فضای زیادی را اشغال کرده … دوازده سال است که هیچ کس حتی احوالش را نپرسیده. من هم چشمم آب نمی‎خورد این تخته سنگ حتی به درد لای جرز بخورد.»
میکل آنژ سنگ را برداشت و تقریباً یک سال تمام بر روی آن کار ‎کرد و چه بسا زیباترین مجسمه‎ای را که تا به حال دنیا به خود ندیده است را ‎ساخت و همین چند سال پیش دیوانه‎ای سعی ‎کرد آن را نابود کند. این مجسمه که در واتیکان قرار داشت مجسمه‎ای از عیسی مسیح پس از باز شدن از صلیب بود که بر روی پاهای مادرش، مریم مقدس، بی‎جان دراز کشیده بود. من فقط عکس آن را دیده‎ام، اما این مجسمه چنان طبیعی و زنده است، که گویی عیسی هر آن قرار است از خواب بیدار شود. و او با چنان هنرمندی بی‎نظیری آن مرمر را تراشیده بود که می‎توانستی این هر دو را احساس کنی ـ قدرت مسیح و شکنندگی مسیح. و اشک در چشمان مریم مقدس، مادر عیسی مسیح، حلقه زده …
چند سال پیش بود که دیوانه‎ای با چکش به جان این شاهکار میکل آنژ افتاد و وقتی دلیل این کار را از آن دیوانه پرسیدند، جواب داد: «من هم می‎خواهم مشهور شوم. میکل آنژ یک سال جان کند تا مشهور شد. من فقط باید پنج دقیقه وقت می‎گذاشتم تا کل مجسمه را خراب کنم و الان اسم من تیتر اول روزنامه‎های سراسر دنیا شده است!
هر دو نفر بر روی سنگ مرمر واحدی کار کرده بودند، یکی آفرینشگر بود و دیگری فقط یک دیوانه‎ی زنجیری.
پس از یک سال که میکل آنژ کار مجسمه را به پایان رساند، از سنگفروش خواست که به منزلش بیاید تا چیزی را به او نشان دهد. سنگفروش که نمی‎توانست آن چه را می‎بیند باور کند، گفت «این مرمر زیبا را از کجا آورده‎ای؟»
و میکل آنژ گفت: «به جا نیاوردی؟ این همان سنگ بدقواره‎ای است که دوازده سال آزگار جلوی مغازه‎ات خاک خورد.» و من این واقعه را خوب به خاطر سپرده‎ام که سنگفروش پرسید: «چی شد فکر کردی که این سنگ بدقواره می‎تواند به چنین مجسمه‎ی زیبایی تبدیل شود؟»
میکل آنژ گفت: «من در این باره فکر نکردم. من رویای ساختن چنین مجسمه‎ای را در سر داشتم و وقتی از کنار آن قطعه سنگ می‎گذشتم، ناگهان مسیح را دیدم که مرا صدا می‎زد: «من در این سنگ محبوسم. آزادم کن، کمک کن تا از این سنگ بیرون بیایم.» و من دقیقاً همان مجسمه را در آن سنگ دیدم. بنابراین من فقط کار ناچیزی انجام دادم؛ من بخش‎های اضافی و غیر ضروری سنگ را کندم و بیرون ریختم تا مسیح و مادرش هر دو از اسارت خویش آزاد گردیدند.»
چه خدمت بزرگی برای بشریت بود اگر فردی با قابلیت زیگموند فروید،‌ به جای روانکاوی بیماران روانی و تحلیل رویاهای آن‎ها، بر روی رویاها و خیالپردازی‎های کسانی کار می‎کرد که از نظر روان‎شناسی سالم بودند و نه تنها سالم که افرادی خلاق و آفرینشگر بودند. تحلیل رویاهای این عده نشان خواهد داد که همه‎ی رویاها واپس خورده نیستند، بلکه رویاهایی هستند که از شعوری خلاق‎تر از مردمان عادی نشأت گرفته‎اند. و رویاهای آن‎ها بیمارگونه نیست، بلکه به طرزی واقعی و اصیل سالم است. سراسر تکامل انسان و آگاهی او به وجود همین خیال‎پردازان بستگی داشته است.
کل هستی یک واحد ارگانیک است. شما فقط دست به دست همنوعان خود نمی‎دهید، بلکه دست به دست درختان هم می‎دهید. شما نه تنها با هم نفس می‎کشید، بلکه کل کائنات با هم نفس می‎کشد.
جهان در یک هارمونی عمیق به سر می‎‎برد. تنها انسان زبان هارمونی را فراموش کرده است و من این جا هستم که آن را به یادت آورم. ما در حال خلق هارمونی نیستیم؛ هارمونی واقعیت ماست. این درست همان چیزی است که از یاد برده‎ای. چه بسا به قدری بدیهی است که شخص تمایل دارد آن را فراموش کند شاید هم در هارمونی به دنیا آمده باشی؛ تو چه طور می‎توانی در فکر آن باشی؟
در حکایتی قدیمی آمده است که ماهی‎یی که سرآمد مغز متفکران بود، از ماهی دیگری پرسید: «درباره‎ی اقیانوس خیلی چیزها شنیده‎ام، پس این اقیانوس کجاست؟» و آن ماهی در اقیانوس بود و همه‎ی عمرش را در اقیانوس به سر برده بود؛ هرگز هیچ جدایی یا مفارقتی از آن اتفاق نیفتاده بود. او هرگز اقیانوس را به عنوان شیئی مجزا از خود ندیده بود. ماهی پیری آن فیلسوف جوان را در گوشه‎ای گیر آورد و به او گفت: «اقیانوس همان است که در آن زندگی می‎کنیم.»
اما فیلسوف جوان گفت: «شوخی‎ات گرفته؟ این آب است و تو به این می‎گویی اقیانوس؟ من باید بیشتر تحقیق کنم و از افراد عاقل‎تری حقیقت را جویا شوم.»
یک ماهی فقط هنگامی اقیانوس را می‎شناسد که ماهیگیری او را بگیرد، از اقیانوس بیرون بیاورد و بر روی شن‎ها پرتابش کند. بعد او برای نخستین بار درمی‎یابد که همیشه در اقیانوس زندگی می‎کرده است، اقیانوس زندگی اوست و بدون اقیانوس نمی‎تواند زنده بماند.
اما در مورد انسان مشکل اینجاست که نمی‎توان او را از هستی بیرون آورد. هستی لایتناهی است. هیچ ساحلی ندارد که به دور از هستی بر روی آن قرار بگیری و از آن جا هستی را مشاهده کنی. هر جا که باشی، جزوی از آن خواهی بود.
ما همه با هم نفس می‎کشیم. ما همه اعضای یک ارکستر هستیم. درک این موضوع تجربه‎ی عظیمی است ـ آن را خیالبافی نخوان، که خیالبافی و رویاپردازی از سر دولت زیگموند فروید معنای تلویحی بسیار نادرستی را یدک می‎کشد، و گرنه این یکی از زیباترین و شاعرانه‎ترین واژه‎هاست.
و فقط ساکت بودن، فقط شادمان بودن، فقط بودن ـ در این سکوت احساس خواهی کرد که در پیوند با دیگران هستی. وقت فکر کردن تو از دیگران جدا هستی، زیرا افکاری در ذهنت به تجلی و درخشش درمی‎آیند که با افکار فردی دیگر متفاوت است. اما اگر هر دو خاموش باشید، آن گاه همه‎ی دیوارهای موجود در بین شما دو نفر محو می‎گردد.
دو سکوت نمی‎تواند دو تا باقی بماند. آن‎ها یکی می‎شوند.
همه‎ی ارزش‎های والای زندگی ـ عشق، سکوت، سعادت، جذبه، پارسایی ـ تو را از یک وحدانیت جهان شمول آگاه می‎سازد. هیچ کس دیگری جز تو وجود ندارد؛ ما همه چهره‎های متفاوتی از یک واقعیت، ترانه‎های رنگارنگی از یک آوازه‎خوان، رقص‎های مختلفی از یک رقصنده هستیم. ما همه پرده‎های نقاشی متفاوتی هستیم ـ اما نقاش یکی است.
ولی نامش را رویا نگذار، زیرا با رؤیا خواندن آن تو نمی‎فهمی که رؤیا یک واقعیت است. و واقعیت می‎تواند بسیار زیباتر از هر رویایی باشد. واقعیت بسیار وهم‎انگیز، الوان‎تر، مسرت‎بخش‎تر، پر جذبه و شورانگیزتر از آن است که قادر باشی تصورش را بکنی. اما ما در ناآگاهی به سر می‎بریم…
نخستین ناآگاهی ما این است که فکر می‎کنیم از همه جداییم. اما من تأکید می‎کنم که هیچ انسانی جزیره نیست؛ ما همه بخشی از یک قاره‎ی وسیع هستیم. تنوع وجود دارد، اما چیزی نیست که ما را از هم جدا کند. تنوع به زندگی غنای بیشتری می‎بخشد و بخشی از ما در کوه‎های هیمالیاست، بخشی در ستارگان و بخشی در گل‎های سرخ. بخشی از ما در پرنده‎ای در پرواز به سر می‎برد و بخشی در سبزی درختان. ما همه جا پخش هستیم. تجربه کردن آن به عنوان واقعیت، کل نگرش تو را نسبت به زندگی، هر عمل تو را و خود و وجودت را دگرگون خواهد کرد.
تو آکنده از عشق خواهی شد. سراسر وجودت آکنده از تکریم به زندگی خواهد شد. تو برای نخستین بار ـ به زعم من ـ به راستی متدین خواهی شد ـ نه یک مسیحی، نه یک هندو، نه یک یهودی، که متدینی خالص و راستین.
واژه‎ی (دین) واژه‎ای زیباست و از ریشه‎ای مشتق می‎شود که معنایش گردهم آوردن کسانی است که از روی ناآگاهی و جهل متفرق گردیده‎اند؛ به دور هم جمع کردن آن‎ها، بیدار کردن آن‎ها، به طوری که بتوانند ببینند که از هم جدا نیستند. آن وقت تو نمی‎توانی حتی به یک درخت صدمه بزنی. آنگاه عشق، رأفت و همدردی تو به تمام معنا خودانگیخته است ـ نه اکتسابی، نه از روی انضباط. اگر عشق انضباط باشد، ساختگی است. اگر عدم خشونت اکتسابی باشد، دروغین است. اگر همدلی را از بیرون به کسی تزریق کرده باشند، کاذب است. اما اگر خود به خود بی‎هیچ تلاشی از درون جوشیده باشد، از واقعیت ژرف و بی‎نظیری برخوردار خواهد بود.
در گذشته به اسم دین جنایات بسیاری صورت گرفته است: مردم بیشتر به دست افراد به ظاهر مذهبی کشته شده‎اند تا دیگران. یقیناً این جور مذاهب همگی کاذب و ساختگی بوده‎اند.
روزی از ولز که اثر بی‎نظیرش «تاریخ جهان» را به تازگی به چاپ رسانده بود، پرسیدند: «درباره‎ی تمدن چه فکر می‎کنید؟»
و او گفت: «ایده‎ی خوبی است، اما یکی باید آستین بالا بزند و آن را به وجود بیاورد.»
تا به امروز نه ما متمدن بوده‎ایم، نه با فرهنگ و نه متدین. ما به نام تمدن، فرهنگ و دین همه نوع اعمال وحشیانه، بدوی، مادون انسانی و حیوانی انجام داده‎ایم.
انسان از واقعیت بسیار به دور افتاده است. او باید چشمش را به این حقیقت باز کند که ما همه یکی هستیم. و این یک فرضیه نیست؛ این بدون استثناء تجربه‎ی همه‎ی مکاشفه‌گران در همه‎ی اعصار بوده است که سراسر هستی یکی است ـ یک واحد ارگانیک.
بنابراین هیچ تجربه‎ی زیبایی را با رویا عوضی نگیر. رویا خواندن این تجربه، بر واقعیت آن خط بطلان می‎کشد. رویاها را باید به واقعیت تبدیل کرد، نه واقعیت را به رویا.

نویسنده: اشو
مترجم: مرجان فرجی

فردریش نیچه می‎گوید: «بزرگ‎ترین فاجعه آن روزی به سراغ بشریت می‎آید که خیال‎پردازان ناپدید گردند» سراسر تکامل انسان به این سبب بوده است که انسان درباره‎اش خیال‎پردازی کرده است. آن چه دیروز یک رویا بود، امروز یک واقعیت است و آن چه امروز یک رویاست، فردا به واقعیت خواهد پیوست.
همه‎ی شاعران، موسیقی‎دانان و عارفان خیال‎پردازند. در حقیقت خلاقیت محصول نوعی خیال‎پردازی است.
اما این رویاها آن رویاهایی که زیگموند فروید به تحلیل آن می‎پرداخت، نیست. بنابراین باید بین رویای یک شاعر، یک مجسمه‎ساز، یک معمار، یک عارف و یک رقصنده از یک سو و رویای یک ذهن بیمار از سوی دیگر تمایز قائل گردید.
بسیار مایه‎ی تأسف است که زیگموند فروید درباره‎ی خیال‎پردازان بزرگی که شالوده‎ی کل تکامل انسانی را تشکیل می‎دهند، دست روی دست گذاشته است. او فقط با رویکردی روان‎شناختی به افراد بیمار نزدیک شد و از آن جا که کل تجربه‎ی زندگی‎اش تحلیل رویاهای افراد جامعه‎ستیز و روانی بود، خود واژه‎ی خیالبافی مطرود و منفور ماند. هر چند دیوانه به خیالبافی می‎پردازد، اما خیالاتی که در سر می‎پرورد، برای خود او نیز مخرب است. فرد خلاق خیالبافی می‎کند، اما رویاهایش دنیا را غنا می‎بخشد.
به یاد میکل‌آنژ می‎افتم. او داشت از بازاری که در آن همه نوع سنگ مرمر یافت می‎شد، عبور می‎کرد که چشمش به سنگ زیبایی ‎افتاد. قیمت را جویا ‎شد. صاحب مغازه گفت: «می‎توانی این سنگ را مجانی برداری، چون مدتی است این جا افتاده و فضای زیادی را اشغال کرده … دوازده سال است که هیچ کس حتی احوالش را نپرسیده. من هم چشمم آب نمی‎خورد این تخته سنگ حتی به درد لای جرز بخورد.»
میکل آنژ سنگ را برداشت و تقریباً یک سال تمام بر روی آن کار ‎کرد و چه بسا زیباترین مجسمه‎ای را که تا به حال دنیا به خود ندیده است را ‎ساخت و همین چند سال پیش دیوانه‎ای سعی ‎کرد آن را نابود کند. این مجسمه که در واتیکان قرار داشت مجسمه‎ای از عیسی مسیح پس از باز شدن از صلیب بود که بر روی پاهای مادرش، مریم مقدس، بی‎جان دراز کشیده بود. من فقط عکس آن را دیده‎ام، اما این مجسمه چنان طبیعی و زنده است، که گویی عیسی هر آن قرار است از خواب بیدار شود. و او با چنان هنرمندی بی‎نظیری آن مرمر را تراشیده بود که می‎توانستی این هر دو را احساس کنی ـ قدرت مسیح و شکنندگی مسیح. و اشک در چشمان مریم مقدس، مادر عیسی مسیح، حلقه زده …
چند سال پیش بود که دیوانه‎ای با چکش به جان این شاهکار میکل آنژ افتاد و وقتی دلیل این کار را از آن دیوانه پرسیدند، جواب داد: «من هم می‎خواهم مشهور شوم. میکل آنژ یک سال جان کند تا مشهور شد. من فقط باید پنج دقیقه وقت می‎گذاشتم تا کل مجسمه را خراب کنم و الان اسم من تیتر اول روزنامه‎های سراسر دنیا شده است!
هر دو نفر بر روی سنگ مرمر واحدی کار کرده بودند، یکی آفرینشگر بود و دیگری فقط یک دیوانه‎ی زنجیری.
پس از یک سال که میکل آنژ کار مجسمه را به پایان رساند، از سنگفروش خواست که به منزلش بیاید تا چیزی را به او نشان دهد. سنگفروش که نمی‎توانست آن چه را می‎بیند باور کند، گفت «این مرمر زیبا را از کجا آورده‎ای؟»
و میکل آنژ گفت: «به جا نیاوردی؟ این همان سنگ بدقواره‎ای است که دوازده سال آزگار جلوی مغازه‎ات خاک خورد.» و من این واقعه را خوب به خاطر سپرده‎ام که سنگفروش پرسید: «چی شد فکر کردی که این سنگ بدقواره می‎تواند به چنین مجسمه‎ی زیبایی تبدیل شود؟»
میکل آنژ گفت: «من در این باره فکر نکردم. من رویای ساختن چنین مجسمه‎ای را در سر داشتم و وقتی از کنار آن قطعه سنگ می‎گذشتم، ناگهان مسیح را دیدم که مرا صدا می‎زد: «من در این سنگ محبوسم. آزادم کن، کمک کن تا از این سنگ بیرون بیایم.» و من دقیقاً همان مجسمه را در آن سنگ دیدم. بنابراین من فقط کار ناچیزی انجام دادم؛ من بخش‎های اضافی و غیر ضروری سنگ را کندم و بیرون ریختم تا مسیح و مادرش هر دو از اسارت خویش آزاد گردیدند.»
چه خدمت بزرگی برای بشریت بود اگر فردی با قابلیت زیگموند فروید،‌ به جای روانکاوی بیماران روانی و تحلیل رویاهای آن‎ها، بر روی رویاها و خیالپردازی‎های کسانی کار می‎کرد که از نظر روان‎شناسی سالم بودند و نه تنها سالم که افرادی خلاق و آفرینشگر بودند. تحلیل رویاهای این عده نشان خواهد داد که همه‎ی رویاها واپس خورده نیستند، بلکه رویاهایی هستند که از شعوری خلاق‎تر از مردمان عادی نشأت گرفته‎اند. و رویاهای آن‎ها بیمارگونه نیست، بلکه به طرزی واقعی و اصیل سالم است. سراسر تکامل انسان و آگاهی او به وجود همین خیال‎پردازان بستگی داشته است.
کل هستی یک واحد ارگانیک است. شما فقط دست به دست همنوعان خود نمی‎دهید، بلکه دست به دست درختان هم می‎دهید. شما نه تنها با هم نفس می‎کشید، بلکه کل کائنات با هم نفس می‎کشد.
جهان در یک هارمونی عمیق به سر می‎‎برد. تنها انسان زبان هارمونی را فراموش کرده است و من این جا هستم که آن را به یادت آورم. ما در حال خلق هارمونی نیستیم؛ هارمونی واقعیت ماست. این درست همان چیزی است که از یاد برده‎ای. چه بسا به قدری بدیهی است که شخص تمایل دارد آن را فراموش کند شاید هم در هارمونی به دنیا آمده باشی؛ تو چه طور می‎توانی در فکر آن باشی؟
در حکایتی قدیمی آمده است که ماهی‎یی که سرآمد مغز متفکران بود، از ماهی دیگری پرسید: «درباره‎ی اقیانوس خیلی چیزها شنیده‎ام، پس این اقیانوس کجاست؟» و آن ماهی در اقیانوس بود و همه‎ی عمرش را در اقیانوس به سر برده بود؛ هرگز هیچ جدایی یا مفارقتی از آن اتفاق نیفتاده بود. او هرگز اقیانوس را به عنوان شیئی مجزا از خود ندیده بود. ماهی پیری آن فیلسوف جوان را در گوشه‎ای گیر آورد و به او گفت: «اقیانوس همان است که در آن زندگی می‎کنیم.»
اما فیلسوف جوان گفت: «شوخی‎ات گرفته؟ این آب است و تو به این می‎گویی اقیانوس؟ من باید بیشتر تحقیق کنم و از افراد عاقل‎تری حقیقت را جویا شوم.»
یک ماهی فقط هنگامی اقیانوس را می‎شناسد که ماهیگیری او را بگیرد، از اقیانوس بیرون بیاورد و بر روی شن‎ها پرتابش کند. بعد او برای نخستین بار درمی‎یابد که همیشه در اقیانوس زندگی می‎کرده است، اقیانوس زندگی اوست و بدون اقیانوس نمی‎تواند زنده بماند.
اما در مورد انسان مشکل اینجاست که نمی‎توان او را از هستی بیرون آورد. هستی لایتناهی است. هیچ ساحلی ندارد که به دور از هستی بر روی آن قرار بگیری و از آن جا هستی را مشاهده کنی. هر جا که باشی، جزوی از آن خواهی بود.
ما همه با هم نفس می‎کشیم. ما همه اعضای یک ارکستر هستیم. درک این موضوع تجربه‎ی عظیمی است ـ آن را خیالبافی نخوان، که خیالبافی و رویاپردازی از سر دولت زیگموند فروید معنای تلویحی بسیار نادرستی را یدک می‎کشد، و گرنه این یکی از زیباترین و شاعرانه‎ترین واژه‎هاست.
و فقط ساکت بودن، فقط شادمان بودن، فقط بودن ـ در این سکوت احساس خواهی کرد که در پیوند با دیگران هستی. وقت فکر کردن تو از دیگران جدا هستی، زیرا افکاری در ذهنت به تجلی و درخشش درمی‎آیند که با افکار فردی دیگر متفاوت است. اما اگر هر دو خاموش باشید، آن گاه همه‎ی دیوارهای موجود در بین شما دو نفر محو می‎گردد.
دو سکوت نمی‎تواند دو تا باقی بماند. آن‎ها یکی می‎شوند.
همه‎ی ارزش‎های والای زندگی ـ عشق، سکوت، سعادت، جذبه، پارسایی ـ تو را از یک وحدانیت جهان شمول آگاه می‎سازد. هیچ کس دیگری جز تو وجود ندارد؛ ما همه چهره‎های متفاوتی از یک واقعیت، ترانه‎های رنگارنگی از یک آوازه‎خوان، رقص‎های مختلفی از یک رقصنده هستیم. ما همه پرده‎های نقاشی متفاوتی هستیم ـ اما نقاش یکی است.
ولی نامش را رویا نگذار، زیرا با رؤیا خواندن آن تو نمی‎فهمی که رؤیا یک واقعیت است. و واقعیت می‎تواند بسیار زیباتر از هر رویایی باشد. واقعیت بسیار وهم‎انگیز، الوان‎تر، مسرت‎بخش‎تر، پر جذبه و شورانگیزتر از آن است که قادر باشی تصورش را بکنی. اما ما در ناآگاهی به سر می‎بریم…
نخستین ناآگاهی ما این است که فکر می‎کنیم از همه جداییم. اما من تأکید می‎کنم که هیچ انسانی جزیره نیست؛ ما همه بخشی از یک قاره‎ی وسیع هستیم. تنوع وجود دارد، اما چیزی نیست که ما را از هم جدا کند. تنوع به زندگی غنای بیشتری می‎بخشد و بخشی از ما در کوه‎های هیمالیاست، بخشی در ستارگان و بخشی در گل‎های سرخ. بخشی از ما در پرنده‎ای در پرواز به سر می‎برد و بخشی در سبزی درختان. ما همه جا پخش هستیم. تجربه کردن آن به عنوان واقعیت، کل نگرش تو را نسبت به زندگی، هر عمل تو را و خود و وجودت را دگرگون خواهد کرد.
تو آکنده از عشق خواهی شد. سراسر وجودت آکنده از تکریم به زندگی خواهد شد. تو برای نخستین بار ـ به زعم من ـ به راستی متدین خواهی شد ـ نه یک مسیحی، نه یک هندو، نه یک یهودی، که متدینی خالص و راستین.
واژه‎ی (دین) واژه‎ای زیباست و از ریشه‎ای مشتق می‎شود که معنایش گردهم آوردن کسانی است که از روی ناآگاهی و جهل متفرق گردیده‎اند؛ به دور هم جمع کردن آن‎ها، بیدار کردن آن‎ها، به طوری که بتوانند ببینند که از هم جدا نیستند. آن وقت تو نمی‎توانی حتی به یک درخت صدمه بزنی. آنگاه عشق، رأفت و همدردی تو به تمام معنا خودانگیخته است ـ نه اکتسابی، نه از روی انضباط. اگر عشق انضباط باشد، ساختگی است. اگر عدم خشونت اکتسابی باشد، دروغین است. اگر همدلی را از بیرون به کسی تزریق کرده باشند، کاذب است. اما اگر خود به خود بی‎هیچ تلاشی از درون جوشیده باشد، از واقعیت ژرف و بی‎نظیری برخوردار خواهد بود.
در گذشته به اسم دین جنایات بسیاری صورت گرفته است: مردم بیشتر به دست افراد به ظاهر مذهبی کشته شده‎اند تا دیگران. یقیناً این جور مذاهب همگی کاذب و ساختگی بوده‎اند.
روزی از ولز که اثر بی‎نظیرش «تاریخ جهان» را به تازگی به چاپ رسانده بود، پرسیدند: «درباره‎ی تمدن چه فکر می‎کنید؟»
و او گفت: «ایده‎ی خوبی است، اما یکی باید آستین بالا بزند و آن را به وجود بیاورد.»
تا به امروز نه ما متمدن بوده‎ایم، نه با فرهنگ و نه متدین. ما به نام تمدن، فرهنگ و دین همه نوع اعمال وحشیانه، بدوی، مادون انسانی و حیوانی انجام داده‎ایم.
انسان از واقعیت بسیار به دور افتاده است. او باید چشمش را به این حقیقت باز کند که ما همه یکی هستیم. و این یک فرضیه نیست؛ این بدون استثناء تجربه‎ی همه‎ی مکاشفه‌گران در همه‎ی اعصار بوده است که سراسر هستی یکی است ـ یک واحد ارگانیک.
بنابراین هیچ تجربه‎ی زیبایی را با رویا عوضی نگیر. رویا خواندن این تجربه، بر واقعیت آن خط بطلان می‎کشد. رویاها را باید به واقعیت تبدیل کرد، نه واقعیت را به رویا.ر