این داستان واقعی یکی از خوانندگان وبلاگ است

 

فکر می کنی هنوز لاغری.ولی وقتی عکستو توی یه مهمونی می بینی می فهمی ای دل غافل!نه بابا سایزت اون طوری که فکر می کنی نیست.

بدترین حالت زمانی ست که یک دوست مدت ها تو را ندیده و وقتی می بیند ...چشمهاش قد نعلبکی می شود و دهانش را می گشاید و فریاد می زند :وای چقدر تو چاق شدی !!!!!

یعنی آن لحظه مرگ برایت بهتر است حالا فرقی نمی کند یا باید خودت را بکشی یا او را.

 بعد یک حس خشم شدید در وجودت می جوشد و سعی می کنی تا حرف را عوض کنی.ولی اون دوست عزیز بعد یه مدت دوباره جیغ می کشد و می گوید وای خیلی چاق شدی.اصلا باورم نمیشه خودت باشی و تو در جواب فقط یه می خندی.ولی خودت خوب می دونی که خنده تلخ تو از هر گریه ،وحشتناک تر است!

آره این داستان منه!داستان چاقی های من!در حالی که فکر میکنم لاغرم!!!!!!!!!!

از هر چی مهمونی و جشن و عزا متنفرم.می دونی چرا؟چون اونجا همه دوباره و سه باره و ده باره می پرسند :وای چی کار کردی تو؟چرا خودتو ول کردی؟و تو دوباره میخندی؟خنده ای تلخ خ خ خ خ

بعد از مهمونی به محض رسیدن به خونه می ری سمت یخچال و تخلیه اش میکنی؟

به خودت میگی گور پدر همه اون آدمها.می خوری .می خوری .می خوری تا وقتی چیزی واس خوردن نباشه و بعد می ری که بخوابی.حالا اون احساس بد اومده سراغت.چرا من این همه می خورم؟چرا چاقم؟چرا لاغر نمی شم؟

بیدار میشی.چون خوابت نمی بره.حالا میری سراغ گنجه غذاهات.یه بیسکوییت پیدا میکنی و خوشحال میشی از اینکه هنوز چیزی واس خوردن داری و بالاخره خواب .

آره این زندگی من بود.خوردن.استرس.خواب و باز خوردن!

به 95 کیلو هم رسیده بودم.خیلی بهم گفتن خیلی چاق شدی.از مادرم و خواهرم گرفته تا هفت پشت دوست و دشمن.

یه روز خواستم که لاغر شم و در عرض چهار ماه،باورتون میشه فقط چهار ماه بیست کیلو کم کردم.حالا فقط 70کیلو هستم.حالا توی مهمونی ها همه میگن وای تو چه طوری کم کردی؟رمز موفقیتت چیه و من باز میخندم.ولی این دفعه خنده شاد من از همه خنده های دنیا با ارزش تره.

توی این قسمت سعی می کنم مقالات و نکات لازم رو در مورد رژیم و لاغری و ...واستون بزارم.

نویسنده:حکیم آبی پوش 70 کیلویی