گامی که انسان از ساحت روزمرگی به درآید و اشتغالاتش به امور جزیی کاهش یابد، یا از بین برود، اگر به عالم و به موجودات نظر بیفکند، در او ابتدا حالت درونی «تحیر» رخ می‌دهد و در مرتبه‌ای دیگر، نوعی حالت تشویش و اضطراب بر او عارض می‌شود که از نوع تشویش و اضطرابی نیست که در فرد برای امور مادی روی می‌دهد. این تشویش، معلول درک عمیق تری از لایه‌های وجود است که این درک ناظر است به برخی مسائل بنیادین زندگی انسان و نسبت انسان با وجود و عالم. این حالت را که آمیخته با درک و تشویش و اضطراب است، «اضطراب وجودی» می‌نامیم.

تحیّر در واقع پایان روندی است که انسان از امور مادی فاصله می‌گیرد ـ این فاصله صرفاً فاصله‌ای درونی است و به معنای قطع رابطه فیزیکی یا زمانی و مکانی با اشیاء نیست ـ و تلاش می‌کند در سکوت یا به نوعی با آرامش، متوجه موجودات اطراف خویش شود. در این توجه، لایه‌ها و وجوهی از وجود این موجودات، برای او منکشف می‌شود که قبلاً و درحالت پوشیدگی و غرق در روزمرگی، نه تنها به صورت بالفعل به آنها آگاهی نداشت، بلکه حتی در بعضی مواقع تصوری از آن نیز در نفس خویش حاضر نمی‌دید. این درک، نوعی درک کلی و عام و وجودی است؛ کلی است چون حاوی ادراکی درباره وجود به معنای کلی و مصدری لفظ است، به گونه‌ای که برای فرد، پرسش‌هایی راجع به حقیقت وجودی موجود و جایگاه وجودی آن در نسبت با دیگر موجودات مطرح می‌شود و عام است چون این ناظر است به موجود از آن جهت که موجود است نه از آن جهت که فلان موجود متعیّن خاص است و از این رو دارای عمومیت و اطلاق است و وجودی است چون این ادراک، ادارک عمیق وجود است. در حالت تحیّر، آنچه اولاً و بالذات در فرد حاصل می‌شود، حالت «اعجاب و حیرت مطلق» است نسبت به این «نحوه بودن» وجود و دلیل این حیرت آن است که فرد، تاکنون با این نحوه وجود تماسی نداشته است و زمانی که به یکباره با این نحوه بودن مواجه می‌شود، بی‌اختیار برای او حالت حیرت رخ می‌دهد. و حالت تحیّر، ثانیاً و بالعرض واجد ادراکاتی است که خصیصه وجودی به معنایی که گفته شد ویژگی بارز و مشخص آنها است. در اوایل، تحیر به حدی قوی و غالب است که فرد سراسر حیرت است و شگفتی نسبت به وجود، به نحوی که حتی محتمل است از حیث زندگی روزمره دچار برخی مشکلات شود، اما در مراحل بعدی، تحیّر خود را به صورت پرسش‌های مکرر وجودی که ناظرند به حاق وجود برای فرد متجلّی می‌کند و در مرحله بعد فرد سعی می‌کند در چارچوب پرسش‌های وجودی با وجود ارتباط برقرار کند و چون عظمت و بسط وجود را می‌بیند، حالت خشوع و اضطراب و تشویش بر او عارض می‌شود.

علت پدیداری حالت خشوع در فرد آن است که فرد به مثابه انسان از آن جهت که انسان است، خود را در مقابل عظمت و شکوه بی‌مانندی می‌بیند که در تمام موجودات عالم جاری است و از طرف دیگر، وقتی که به خویش نظر می‌کند خود را سراسر عجز و حقارت می‌بیند و طبیعی است که این موجود حقیر در مقابل چنین عظمتی راهی جز خشوع مطلق ندارد و اما عروض اضطراب و تشویش بر فرد علل مختلفی می‌تواند داشته باشد، مهمترین این علل، پرسش‌های بنیادین وجودی است که ذهنیت فرد را به خود مشغول می‌کند.

این پرسش‌ها به قدری سهمگین هستند که انسان را دچار اضطراب دردناک و عمیقاً رنج آوری می‌کنند.

آنچه در این مرحله، فرد با آن روبه روست، تجربه‌ای عینی و جوهری است که مفاد این تجربه، انکشاف لایه‌هایی از وجود برای ذات فرد است و به عبارت بهتر، حقیقت وجود با ذات فرد نسبت مستقیم و بی‌واسطه‌ای برقرار می‌کند که از تجربه این نسبت وجودی است که ذات انسان در عمیق‌ترین لایه‌های خود، دستخوش دگرگونی و اضطراب می‌شود و این اضطراب تمام وجود فرد را در بر می‌گیرد.
پرسش‌های بنیادین در مرحله‌ای دیگر، خود را به صورت پرسش‌های دقیق، در رابطه با زندگی انسانی فرد نمایان می‌سازند؛ در این مرحله، فرد از ذات و بودن خود در عالم پرسش می‌کند که این پرسش، دربرگیرنده پرسش درباره کیفیت وجود و چیستی ماهیت انسان و نیز چرایی وجود انسان و سیر و روند آن در عالم وجود و مبدأ و مقصد و منتهی آن است. اینها به مسائل و دغدغه‌های درونی فرد تبدیل می‌شوند و از آنجایی که انسان درمی یابد که این پرسش‌ها و پاسخ به آنها دارای جنبه حیاتی است و بر عظمت آنها وقوف می‌یابد، دچار اضطراب و تشویش می‌شود.

در مرحله دیگر، کثرت ورود در لایه‌های وجودی، حالت حیرت و اضطراب وجودی را نیز به تمامی سطوح مختلف حیات فردی و اجتماعی انسان می‌کشاند، به گونه‌ای که حتی امور روزمره از معنای عادی و سطحی شان تخلیه می‌شوند و معنای وجودی و عمیق آنها در نظر فرد پدیدار می‌شود.

در این مرحله اضطراب وجودی، دیگر صرف یک حالت نفسانی زودگذر نیست، بلکه نحوه دید و نظر به عالم است که فرد از طریق آن، به لایه‌های پنهان و شگفت آور موجودات دسترسی می‌یابد.

این تسری حالت اضطراب وجودی را می‌توان به عنوان مثال در تجربه یکی از اندیشمندان غربی ملاحظه کرد: « من به هنگام سفر با مترو، اغلب با نوعی ترس، متحیر می‌مانم که واقعیّت درونی حیات فلان کسی که در راه آهن استخدام شده است چه می‌تواند باشد.»

اکنون شاید سخن گفتن از شأن و مدخلیت این حالت در فلسفه و دین، بی‌وجه نباشد.

برخی از حکما تصریح کرده‌اند که لازمه ورود به ساحت فلسفه، عبور از فطرت اول و رسیدن به فطرت ثانی است و این فطرت اول، روزمرگی و اشتغالات آن است و این فطرت ثانی، تحیّر است به معنای عام که شامل اضطراب وجودی نیز می‌شود. از سوی دیگر، دین در معنای عام نیز نحوه نگاه به وجود است که این نحوه نگاه در شریعت حقه یعنی اسلام دارای مطابقت تام و کامل با حقیقت و وجود است و به این اعتبار، ورود در ساحت دین به معنای آن است که ذات فرد به مدد مبدأ وجود، این امکان را می‌یابد که با حقایق وجودی ارتباط برقرار کند و در ساحت دین، لازمه چنین ارتباطی با وجود، طی مقدماتی است که اولین آنها، تفکر در موجودات به مثابه آیات الهی است و این تفکر متوقف بر انکشاف اولی وجود در حالت حیرت و اضطراب وجودی برای فرد است.

این سخن به معنای آن نیست که فلسفه و دین، امر واحدی هستند، بلکه مجرای ورود در ساحت دین و فلسفه به عنوان ساحت وجودی و معرفتی تقریباً یکی است که حیرت و اضطراب وجودی است.

سید هادی موسوی ـ سایت آفتاب